درد های نگفته .... خود را در گلوی دوتار می ریزد
زیر یک طیف سرد کافوری می زند زار زار می ریزد
مردنقال رو به سمتی تلخ پرده های دوتار را هی کرد
نبض سیال هق هق تلخی روی رگهای تار می ریزد
درد بلقیس درد کلمیشی دردگل زخمهای گل ممد
مثل یک بغض رو به ویرانی باز بی اختیار می ریزد
باد در دره های پاییزی گله های کلاغ را پاشید
روی آرامش کبود غروب طرحی از قارقارمی ریزد
حسرت یک تنفس سربی درگلوی تفنگ جاری شد
یحتمل روی شانه های زمین لحظه ای ناگوارمی ریزد
قلیان های نقره ای دیگر همگی هاج و واج میمانند
آخر شاهنامه شدازاسب سایه یک سوار می ریزد
آخرین جرعه های تنباکومردنقال قهوه خانه سوت
روی تصویر های آویزان لایه ای ازغبار می ریزد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:15  توسط بجنوردی
|
