دستی گشود پنجره روبه ماه را
پاشید روی آینه رنگ سیاه را
تنهاکناربسترخاموش من نشست
از من دریغ کرد حضور گناه را
دستی که گاه روی تنم شعرمیکشید
امروز برده است همان گاه گاه را
تا چشم کار می کنداینجا حضور توست
بسته است عشق چشم من سربراه را
شاید که عین عاطفه هایش شکسته است
یا دیده است عاطفه دلبخواه را
با این همه بدون چرا وچگونه رفت
از یاد برد خاطره هر نگاه را
حالا کسی به جای تو اینجا کنارشب
بیدار کرد شاعر این اشتباه را
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:35  توسط بجنوردی
|
